آریایی یا غیرآریایی، مسئله این است!

نويسنده: حمیدرضا
سه شنبه 11 مهر1385 ساعت: 14:36
روحیه‌ای لطیف است که از لفظ (یک مشت افغانی) اعلام انزجار می‌کند، خواهر الناز. این را رفقای کافه‌نشین به سبک کوبایی بهتر می‌دانند!

نويسنده: فواد
سه شنبه 11 مهر1385 ساعت: 16:23
الناز جان این دوستان یاد آور نازی های آلمان هستند که با یک مشت یهودی چنان کردند! و آن تراژدی را ساختند.
اما تاریخ دوبار تکرار می شود. بار اول تراژدی و بار دوم کمیک!
این دوستان کمدی های تاریخند! تنها باید بهشان خندیدی! نباید زیاد جدی شان گرفت! اینان انسانیت را در حکم خربزه و خیار میدانند که برا شمارش ان از یه مشت استفاده می کنند!
دوست عزیز حمیدرضاخان سرور معظم! همین کافه نشینانی که نام بردی روزی در وسط خیابان ها به همراه همان یک مشت کارگر بد بخت! شما ها و تمام فاشیست های تاریخ را جارو می کنند! و روح سرکش آریاییتان را در جوی آب خواهند ریخت!

نويسنده: علی
سه شنبه 11 مهر1385 ساعت: 17:38
بچه ها دعوا نکنید

نويسنده: حمیدرضا
سه شنبه 11 مهر1385 ساعت: 18:59
انگار حال ویت‌کنگ‌های کافه‌نشین خیلی خوش است! اگر منظورت یک مشت کارگر بدبخت است که آنها هیچ وقت تا به حال در عمرشان سیگار برگ کوبایی دود نکرده‌اند. چه برسد به این که آن را با Zippo روشن کنند! اگر قرار بر جارو کردن باشد آنها اول ویت‌کنگ‌های کافه‌نشین را جارو خواهند کرد برادر!

نويسنده: کلنگ
سه شنبه 11 مهر1385 ساعت: 20:37
"یک مشت افغانی به دختر ایرانی تجاوز" هان؟؟
حمید رضا قد کشیدی .. پخ های گنده تر از دهنت می خوری..چند سالت شده مگه؟

نويسنده: الناز
سه شنبه 11 مهر1385 ساعت: 21:46
خب فواد جان زیادی سخت نگیر به قول امیر آی‌کیو بعضی از این دوستان با حلزون برابر می‌زند. تو مگه نمی‌دونی اصولن عمل تجاوز به دختران یه چیزی شبیه گلبول قرمزه با این تفاوت که فقط تو خون افغانی‌ها جریان داره و خلاصه آلمانی‌ها و آمریکایی‌ها و کلن ملت‌های باکلاسی مثل این‌ها و نژاد آریایی به طور ژنتیکی توانایی تجاوز به دختران رو ندارند!
البته هیچ شکی نیست که کارگران روزی کافه‌نشین‌ها را جارو خواهند کرد و به من گفتند که اول از کافه پنتری یا یه کافه‌ای که اسمش شبیه اینه شروع می‌کنند که باد دماغ بعضی‌ها بخوابه.
راستی این Zippo که می‌گن چیه؟! یکی ما رو روشن کنه. در ضمن فواد جان اون سیگار برگ‌هایی رو که برام سوغات رسیده بود برات گذاشتم کنار که ببری با رفقا به خصوص رفیق وحید ولی‌زاده بکشی به یاد فیدل بزرگ و حالش رو ببری. می‌دونی که من از سیگار برگ خوشم نمیاد و با همون بهمن جوجوهایی که تو کوچه پشتی دانشکده می‌کشیم حال می کنم.

نويسنده: حمیدرضا
چهارشنبه 12 مهر1385 ساعت: 10:23
گفتم که حال رفقا (خواهر الناز، برادر فواد شمس و برادر نیویورک‌نشین ما) خوب است!
خواهر الناز ما که دم از خلق نزیدیم که نگران پنتری رفتنمان باشیم!

خواهر الناز ما که دم از خلق نزدیم که نگران سیگار برگ کوبایی کشیدنمان باشیم!

خواهر الناز ما که دم از خلق نزدیم که نگران جاده شمشک - دیزین باشیم!

خواهر الناز ما که دم از خلق نزدیم که نگران Zippo ای که در جیب داریم باشیم!

خواهر الناز ما که دم از خلق نزدیم که نگران خوابیدن باد دماغ‌مان باشیم!

خواهر الناز ما که دم از خلق نزدیم که نگران جارو شدن توسط کارگران باشیم!

خواهر الناز ما که دم از خلق نزدیم که نگران آرایش غلیظ صورتمان باشیم!

نويسنده: فواد
چهارشنبه 12 مهر1385 ساعت: 10:39
الناز جان به نظرم با اینان بحث کردن بی فایده است!حمید رضای خان متاسفانه شما در مقابل 3 تا یادداشت ما در مورد افغان ها جز یم مشت چرندیات هیچ چیز دیگری برای تحویل دادن نداشتید!
آقای حمیدرضا خان ادبیات شما در کشاندن مسائل شخصی به درون بحث مرا به یاد کیهان که صحا است یالثارات م الحسین می اندازد! البته خوب فاشیسم مذهبی و فاشیسم ملی چندان تفاوتی با هم ندارند که به نظر من فاشیسم ملی خطرناک تر است!
دوست عزیز لطفا اگر جواتب مستدل و تئوریکی دارید ارائه کنید! می توانید با مرحونم فروهر و بازرگان و کوروش گنده تان هم در این زمینه به وسیله احضار ارواح البته سرکش آریایی مذاکراتی هم داشته باشید!
الناز جان فکر کنم جای درستی را نشانه گرفته ایم برا ی روشن کردن آتش نقد مان چون هم بوی سوختنش بلند شده و هم جلز ولز کردن حمید خان به همراه مام ارواح سرکش آریایی!

نويسنده: حمیدرضا
چهارشنبه 12 مهر1385 ساعت: 10:56
برادر فواد شمس معلوم است که چیزی برای تحویل دادن نداشتم چون شما و رفقایتان چیزی برای ارائه کردن نداشته‌اید!

بوی سوختن که از جانب شما و سیار رفقا بلند شده است! آن هم خیلی وقت است که بویش به مشام می‌رسد! خوشم می‌آید روح سرکش آریایی شده خار چشم و گلویتان و باعث شده است بوی سوزش آن تا فرسنگ ها به چشم بیاید! اگر منظورتان کشیدن بحث به مسایل شخصی است من فقط به پست‌های وبلاگی خواهر الناز لینک داده‌ام!

این را نه من فقط بلکه همه کسانی که در اینترنت هستند می‌توانند به راحتی بهشان دست‌رسی داشته باشند! برادر فواد شمس این ما هستیم که جای درست را نشانه رفته‌ایم! مگر نمی‌بینید که خواهر الناز به شما گفته سیگارهای برگ کوبایی را برای شما کنار گذاشته است!

آخر برادر من کدام کارگر را سراغ داری که در عمرش سیگار برگ کوبایی دود کرده باشد!

نويسنده: الناز
چهارشنبه 12 مهر1385 ساعت: 10:58
بین حمیدرضا من نمی‌خواستم جوابت رو بدم چون به نظرم خیلی خیلی بچه‌ای و در شان خودم ندیدم که با کوتوله‌‌های فکری امثال تو وارد گفتگو بشم. اما چون همین‌طوری داری به من دروغ می‌بندی و می‌ری جلو بهتر دیدم که یک چیزهایی رو برات بگم هر چند که بعید می‌دونم با میزان درک و شعوری که تو داری توی کله‌ات فرو بره. همون موقع هم که هی تلفنی به من گیر داده بودی که کدوم کافه می ری بهت گفتم که کافه نشین نیستم و اصلن وقت این لوس بازی‌های روشن‌فکری رو ندارم. مگر این‌که بخوام تو کافه منتظر کسی باشم. بازم تلفنی بهت گفتم که قدیم ندیم‌ها هم به خاطر جلسه‌های داستان نویسی و شعرخوانی و این برنامه‌هایی که داشتیم می‌رفتم کافه تریای ارسباران که اصلن فکر نمی‌کنم جایی شبیه پنتری باشه. ضمن این‌که من فکر نمی‌کنم اگر کسی کافه می‌ره نباید دم از خلق بزنه که همین طرز تفکر تو نشون می‌ده که درجه فهم و شعورت روی چی وایستاده. ببین حمیدرضا به نظرم من خیلی آدم خوبی هستم که دارم جوابت رو مثل آدم می‌دم و مثل خودت نمیام تو وبلاگ یک مشت دروغ بنویسم در مورد تو اونم در حالی که حتا یکبار هم ندیدمت. بنابراین تو هم ادم باش و کمی بیشتر به خزعبلاتی که می‌گی فکر کن.

نويسنده: الناز
چهارشنبه 12 مهر1385 ساعت: 10:58
یادمه باز هم پای تلفن به سیگار برگ کوبایی گیر داده بودی و من بهت گفتم که من سیگار برگ نمی‌کشم چون خوشم نمیاد. حالا این آخر بچه بازیه که تو گیر دادی به سیگار برگ کوبایی. باور کن چند روز خودتو کردی فیلم یه جمع که دارن بهت می‌خندن. عزیز من گیرم که یکی سیگار برگ بکشه طرف نمی‌تونه سوسیال باشه یا اصلن سوسیال هم نباشه مثل ادم فکر کنه. حمیدرضا واقعن دلم به حال کوته فکریت می‌سوزه. ایراد رفتن به جاده‌ی شمشمک ـ دیزین چیه؟ می‌شه بگی؟ من جاده‌های زیادی رو رفتم نمی‌دونستم قبلش ازز شما باید تاییدیه بگیرم. جدی جدی ایراد جاده‌ی شمشک به دیزین چیه؟ نکنه جاده چالوس رفتن هم ایراد داره؟ اگه از منظورت از Zippo فندکه که آخه ادم حسابی تو از کجا می‌دونی من سیگارم رو با چی روشن می‌کنم. محض اطلاع تو من سیگارم رو با کبریت بی‌خطر روشن می‌کنم و فندک ندارم. آرایش غلیظ صورت؟! حمیدرضا خان منو تو مگه تا به حال با هم برخورد داشتیم که تو دیده باشی نوع آرایش من چیه؟ واقعن که. از این‌که جوابت رو دادم احساس حماقت می‌کنم اما خب اگر باعث بشه تو بشینی و به حرف‌هایی که زدی بیشتر فکر کنی جای امیدواری هست. به هر روی هنوز خیلی بچه‌ای مثل رفیقت.

نويسنده: حمیدرضا
چهارشنبه 12 مهر1385 ساعت: 11:3
خواهر الناز گفتم که جای درست را نشانه رفته‌ایم!

نويسنده: حمیدرضا
چهارشنبه 12 مهر1385 ساعت: 11:17
خواهر الناز می‌دانی چرا بهت زنگ زدم؟

چون نمی‌خواستم ماجراها به اینجاها کشیده نشود! ولی این را تو نفهمیدی! گفتم که سخت می‌گیرد روزگار بر مردمان سخت کوش! منتظر باش! روز جمعه!

نويسنده: حمیدرضا
چهارشنبه 12 مهر1385 ساعت: 11:30
تو این کامنت آخری به جای نشود باید می‌نوشتم شود! من به خواهر الناز زنگ زدم که ماجراها به اینجاها کشیده نشود!

نويسنده: حمیدرضا
چهارشنبه 12 مهر1385 ساعت: 11:35
دوستان توجه دارند که کافه رفتن خواهر الناز در این پست به خوبی نمایان است:

قسمت سوم را بخوانید http://elnaz.blogfa.com/post-163.aspx

نظر شما
نام شما:
پست الکترونيک:
وب سايت:
       [حذف مشخصات]